تبليغاتX
روزی تو خواهی آمد...

روزی تو خواهی آمد...

شاید این جمعه بیاید شاید...

اگر یکی دو ما دیگه آپ نمی کردم دقیقا یک سال می شد که

نتونسته بودم تو این وبلاگ مطلب جدیدی بنویسم البته حتما توفیق

نبود و اگر نه وقت بهانه ی ما انسان هاست.

انشاالله اگر خدا بخواهد تصمیم دارم بیشتر وقت صرف این جا کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:41 توسط شیـوا| |

سـاقی امشب  باده از بالا  بريز ، باده از خم‌خـانه مولا  بريز

باده‌ای بی‌رنگ و آتشگون بده ، زان كه دوش‌ام داده‌‌ای افزون بده

ای انيس خلوت شب‌های من ، می‌چكد نام تو از لب‌های من

محو كن در باده‌ات جام مرا ، كربلايی كن سرانجام مرا

يا علی! درويش و صوفی نيستم ، فاش می‌گويم كه كوفی نيستم

ليك می‌دانم كه جز دندان تو ،  هيچ دندان لب نزد بر نان جو

يا علی! لعل عقيقی جز تو نيست ، هيچ درويشی حقيقی جز تو نيست

لنگ لنگان طريقت را ببين ، مردم دور از حقيقت را ببين

مست مينای ولايت نيستند ، سرخوش از شهد ولايت نيستند

خيل درويشان، دكان آراستند ، كام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتبـاه انداختند ، يوسف ما را به چاه انداختند

كيستند اينان؟ رفيق نيمه راه ، وقت جان‌بازی به كنج خانقاه

فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند ، صلح آمد، لاله ي پرپر شدند

دل به كشكول و تبر زين بسته‌اند ، بهر قتلت‌، تيغ زرين بسته‌اند

موج‌ها از بس تلاطم كرده‌اند ، راه اقيانوس را گم كرده‌اند

موج‌ها را می‌شناسی مو به مو ، شرحی از زلف پريشانت بگو

باز كن ديباچه توحيـد را ، تا بجويد ذره‌ای خورشيـد را

يا علی! بار دگر اعجاز كن ، مشت‌های كوفيان را باز كن

باز كن چشمان ناز آلوده را ، بنگر اين چشم نياز آلوده را

باز گو، شعب ابی‌طالب كجاست؟ ، آن بيابان عطش غالب كجاست؟

تا ز جور پيـروان بوالحكم ، سنگ طاقت را ببندم بر شكم

تشنگی در ساغـرم لبريز شد ، زخم تنهايی فسـاد انگيز شد

آتشی انداخت در جان و تنم ، كاين چنين بر آب و آتش می‌زنم

تاول ناسور را مرهم كجاست؟ ، مرهم زخم بنی‌آدم كجاست؟

مرهم ما جز تولای تو نيست ، يوسفی؛ اما زليخـای تو كيست؟

شاهد اقبال در آغوش كيست؟ ، كيسه نان و رطب بر دوش كيست؟

كيست آنكس كز علی يادی كند؟ ،  بر يتيمان من امدادی كند؟

دست گيرد كودكان درد را ، گرم سازد خانه‌های سرد را

ای جوانمردان!  جوانمردی چه شد؟ ، شيوه رندی و شب‌گردی چه شد؟

بندگي تنها نماز و روزه نيست ، آب تنها در ميان كوزه نيست

كوزه را پر كن ز آب معرفت ، تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را از محقق گوش كن ، وز لب قرآن ناطق گوش كن

بعد از آن بشنو ز « نظم أمركم » ، تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سرشار مستی می‌كند ، بی‌نياز از هر چه هستی می‌كند

هرچه هستی، جان مولا مرد باش ، گر قلندر نيستی شب‌گرد باش

سير كن در كوچه‌های بی‌كسی ، دور كن از بی‌كسان دلواپسی

اي خروس بي‌محل! آواز كن ، چشم خود بربند و بالی باز كن

شد زمين لبريز مسكين و يتيم ، ما گرفتار كدامين هيـأتيم ؟

با يتيمان، چاره « لاتقهر » بود ،  پاسخ سائل، « و لاتنهر » بود

دست بردار از تكبر وز خطا ، شيعه يعنی جود و احسان و عطا

بادة « ممّا رزقناهم » بنوش ، « ينفقون » بنيوش و در انفاق كوش

هم بنوش و هم بنوشان زين سبو ، « لن تنالوا البرّ حتّي تنفقوا »

يا علي امروز تنهـا مانده‌ايم  ، در هجوم اهرمن‌ها مانده‌ايم

يا علي شام غريبان را ببين ، مردم سر در گريبان را ببين

گردش گردونه را برهم بزن ، زخم‌های كهنه را مرهم بزن

مشك‌ها در راه سنگين می‌روند ، اشك‌ها از ديده رنگين می‌روند

مشك‌هاي خسته را بر دوش گير ، اشك‌ها را گرم در آغوش گير

حيدرا ! يك جلوه محتاج توأم ، دار برپا كن كه حلاج توأم

جلوه‌ای كن تا كه موسايی كنم ، يا به رقص آيم مسيحايی كنم

يك دو گام از خويشتن بيرون زنم ، گام ديگر بر سر گردون زنم

گام بردارم؛ ولی با ياد تو ، سر نهم بر دامن اولاد تو

شيعه يعنی شرح منظوم طلب ، از حجاز و كوفه تا شام و حلب

شيعه يعنی يك بيابان بی‌كسی ، غربت صدساله بي دلواپسی

شيعه يعنی صد بيابان جستجو ، شيعه يعنی هجرت از من تا به او

شيعه يعنی دست بيعت با غدير ، بارش ابر كرامت بر كوير

شيعه يعنی عدل و احسان و وقار ، شيعه يعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می‌خواهی دليل ، ياد كن از آتش و دست عقيل

جان مولا حرف حق را گوش كن ، شمع بيت‌المال را خاموش كن

اين تجمل‌ها كه بر خوان شماست ، زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می‌سزد كز خشم حق پروا كنيم ، در مسير چشم حق پروا كنيم

اين دو روز عمر، مولايی شويم ، مرغ، اما، مرغ دريايی شويم

مرغ دريايی به دريا می‌رود ، موج برخيـزد به بالا می‌رود

آسمان را نور باران می‌كند ، خاك را غرق بهـاران می‌كند

ليك مرغ خانگی در خانه است ، روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به كی در بند آب و دانه‌ای؟ ، غافل از قصاب و صاحب‌خانه‌ای؟

شيعه يعنی وعده‌ای با نان جو ، كشت صد آيينه تا فصـل درو

شيعه يعنی قسمت يك كاسه شير ، بين نان خشك خود با يك اسير

چيست حاصل زين همه سير و سلوك؟ ، پا و تاول، چهره و چين و چروك

سال‌ها صورت ز صورت بافتيم ، تا ز صورت‌ها كدورت يافتيم

يك نفر بر قامتي رعنـا نبود ، يك رسوخ از لفظ بر معنـا نبود

گرچه قرآن را مرتب خوانده‌ايم ، از قلم نقش مركب خوانده‌ايم

سوره‌ها خوانديم بی‌وقف و سكون ، كس نشد واقف به سرّ « يسطرون »

سرّ حقّ مسطور ماند و در كتاب ، عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمـان بی‌عمل ، همچو زنبورند ليـكن بی‌عسل

علم‌ها مصروف هيچ و پوچ شد ، جان من برخيز! وقت كوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگير  ، سير معنـا را ز مجنون يادگير

ای خوش آن جهلی كه ليلايی شوی ، هر نفس لاگوی، الاّيی شوی

تا به كی در لفظ مانی همچو من؟ ، سير معنا كن چو هفتاد و دو تن

همچو يحيی گر نهي سر در طبق ، می‌شود عريان به چشمت سرّ حق

شيعه يعنی عشق‌بازي با خدا ، يك نيستان تك‌نوازی با خدا

شيعه يعنی هفت خطی در جنون ، شيعه طوفان می‌كند در كاف و نون

شيعه يعنی تندر آتش فروز ، شيعه يعنی زاهد شب، شير روز

شيعه يعنی شير، يعنی شيرمرد ، شيعه يعنی تيغ عريان در نبرد

شيعه يعنی تيغ، يعنی موشكاف ، شيعه يعنی ذوالفقار بی‌غلاف

شيعه يعنی « سابقون السّابقون » ، شيعه يعنی يك تپش عصيان و خون

شيعه بايد آب‌ها را گِل كند ، خط سوم را به خون كامل كند

خط سوم خط سرخ اولياست ، كربلا بارزترين منظور ماست

شيعه يعنی بازتاب آسمان ، بر سَر نی جلوه رنگين كمان

پرچم زلفت رها در باد شد ، وز شميمش كربلا ايجاد شد

آنچه شرح حال خويشان تو بود ، تاب گيسوی پريشان تو بود

می‌سزد نی، نكته‌پردازی كند ، در نيستان آتش اندازی كند

صبر كن نی از نفس افتاده است ، ناله بر دوش جرس افتاده است

كاروان، بی‌مير و بی‌پشت و پناه ، در غل و زنجير، می‌افتد به راه

می‌رود منزل به منزل در كوير ، تا بگويد سرّ بيعت با غدير

شيعه يعنی امتزاج نار و نور ، شيعه يعنی رأس خونين در تنور

شيعه يعنی هفت وادی اضطراب ، شيعه يعنی تشنگی در شط آب

شيعه يعنی دعبل چشم انتظار ، می‌كشد بردوش خود چهل‌سال دار

شيعه بايد همچو اشعار كميت ، سر نهد بر خاك پای اهل بيت

مادر موسی كه خود اهل بلاست ، جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواك بانگ الرّحيل ، می‌دهد فـرزند بر دامان نيل

نيل هم خود شيعه مولای ماست ، اكبـر اوييم و او ليلاي ماست

اين سخن كوتاه كردم والسّلام ، شيعه يعنی تيغ بيـرون از نيام

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:12 توسط شیـوا|

 

گفتم خدایا خیلی احساس تنهایی می کنم

 

گفتی:فانی قریب.من که نزدیکم(بقره/۱۸۶)

 

گفتم: تو كه همیشه نزدیكی خودم خوب ميدونم؛ من دورم...

 

 كاش می‌شد بهت نزدیك شم

 

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر

 

من القول بالغدو و الأصال هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش

 

خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن

 

 (اعراف/۲۰۵)

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد

 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .

 

دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی كيه كه نخواد !

 

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

 

پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰)

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟

 

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

 

مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از

 

بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴)

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 

(ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست

 

و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳)

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟

 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 

خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

 

به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم!

 

آتیشم می‌زنه؛

 

ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!

 

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

 

خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند

 

رو دوست داره (بقره/۲۲۲)

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك

 

گفتی: الیس الله بكاف عبده

 

خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶)

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟

 

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و

 

سبحوه بكرة واصیلا هو الذی یصلی علیكم و

 

ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

 

ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید.

 

او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و

 

رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون

 

بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:17 توسط شیـوا|

 

خدای من...

 

بهترین من...

 

تنها ترین من...

 

ماه توست...

 

و ماه من...

 

مرا چه به میهمانی تو...

 

هستم چون تو خواسته ای که باشم...

 

شکرت...

 

شکرت بابت بودنم و بابت تمام آن همه خوب که دارم و

 

همه ی آن ها که ندارم.

 

پ.ن: دعوتمون کردی خودت هم کمکمون کن آخر کار پیش تو

 

کنف نشیم

 

پ.ن:نماز روزه هاتون قبول.التماس دعا

 

            

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:45 توسط شیـوا| |

مولای من روز میلادت مبارک

 

چه دیر می گذرد روزها،در انتظار تو

 

و چه زود می گذرد روزها،در گذر عمر من.

 

می ترسم تو بیایی من هنوز خفته باشم.

 

می ترسم که بیایی و آن روز چشم من را هنوز پرده سیاه غم

 

گناه گرفته باشد...

 

مولای من اگر بیایی و من ...

 

نه...به اگرهای خود نمی اندیشم.

 

تو بیا که جهانی به جمال رخ زیبای تو گلستان شود...

 

مولای من بشتاب که جان ها به لب رسید.

 

پ.ن:نکند صاحب خانه بیاید و غلامش را خفته یابد؟!

 

پ.ن:شاید این جمعه بیاید...شاید

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:9 توسط شیـوا| |

اگر فکر میکنید در شرایط سختی هستید ...

اگر فکر مى‌کنید کارتان سخت است ...


اگر فکر مى‌کنید حقوقتان کم است ...


اگر فکر می کنید دوستان زیادی ندارید...

اگر فکر مى‌کنید درس خواندن سخت است ...


هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید ...

اگر فکر مى‌کنید کارتان طاقت فرسا است ...

اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید ...

 

بدتر از این ها؟؟؟!!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:31 توسط شیـوا| |

 

       

آقا جان می گویند باب الحوائجید

می گویند واسطه اید بین عرشیان و فرشیان.

مولا جان! دستمان پر از خالی گناه است.

دریابمان.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:56 توسط شیـوا|

             

                  

خالقم !!!

آغاز کرده ایم با نام زیبای تو.

آمده ایم که بگوییم می خواهیم دینی ادا کنیم.

بارالها از تو کمک می خواهیم و دست نیاز به سمت تو دراز کرده ایم

مبادا بی آنکه بخواهیم ، بلغزیم !!!

که این لغزش ها بهایش گذر عمر است.

و ساعتی بعد حساب داریم !!!

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:36 توسط شیـوا| |

Design By : Night Melody